محمد تقي الأستر آبادي
60
شرح فصوص الحكمة
اين سفسطهء ظاهر است . و عجب از فضلاء كه سفسطه گويند . و اگر غير اين مطلب است بيان بايد كرد آن كس را كه گويد : اين سخن راست است . حقيقت حال تشكيك و امكان و امتناع آن كتابى بنويسم إن شاء اللّه العزيز . مجملا چون بر هر دو طريق موجود بالحقيقة آن باشد كه بنفسه مانع است از بطلان و لا شيئيت ، موجودى ديگر نبود الّا به استناد و انتساب به حضرت ذات وجود بالحقيقة ، و يا ذوات ديگر اعتبارى باشند از اعتبارات و مراتب و شئون وجود . پس هيچ چيز موجود بنفسه و استقلاله نباشد الّا ذات علت كه ذات وجود است . لهذا معلّم اقتباس كرد كه « كلّ شىء هالك الّا وجهه » « 52 » ، ضمير « وجهه » راجع به علت علل است ، يعنى : « كلّ شىء من الممكنات المعلولات باطل الّا ذات العلة » كه وجه به معنى ذات است . و شايد كه ضمير راجع به « شىء » باشد ، و يعنى : كلّ شىء باطل و ناچيز است الّا ذات شىء از حيثيت انتساب به علت كه واجب الوجود است . و بر رأى دويم كلّ شىء هالك است الّا . ذات مطلقه شىء كه قطع نظر از تعيّن امكانى بود . چه شىء اعتبارى بود از حقيقت مطلقهء وجودى . و به اين اعتبار ناچيز بود ، نه به اعتبار حقيقت مطلقه . از مناسبات اين مقام است آنچه ارسطوطاليس گفت كه : هيچ شىء از شيئيّت بيرون نرود به اين معنى كه لا شىء مطلق شود . چه زوال هر چيز به ضدّى باشد كه برو طارى شود ، ( 21 ر ) ، و شىء مطلق را ضدّ نباشد ، بلكه متّحد باشد . كه هر چيز « 53 » ضدّ چيزى بود از جهت مباينت ، و شىء مطلق مباين شىء مطلق نباشد ، بلكه متّحد باشد ، كه هر دو شىءاند . مثالش : اگر آب گرم و سرد در هم كنند از حيثيّت گرمى و سردى ناقص و باطل كردند ، نه از حيثيّت آب بودن ، كه آب با آب از حيثيّت آب بودن
--> ( 52 ) - م : هالك . ( 53 ) - م : شود چه ذوات هر چيز ( كم دارد ) .